X
تبلیغات
دیجی چارتر
رایتل

من در سرزمین ژرمنها

من و نوشته هام و روزهای بارانی

بازگشت دوباره

حالا کمتر از یکماه است که از سفر ایران برگشته ام 

جدای از سوغاتیها و هدایایی که گرفتم 

نگاه عاشقانه مادرم

آغوش مهربان پدرم 

خنده های از ته دل خواهرکانم

و حضور بینهایت دوستانی که عاشقانه میخواهمشان با همه وجودم 

تنها انرژی و قدرت من برای در آغوش کشیدن آینده است


حالا خوشحالم 

جوانم

از زیبایی ام لذت میبرم

میخواهم بلند بلند فکر کنم

میخواهم بلند بلند بخندم

من دختر تابستانم

عاشق باران


به روزهای پایانی سال نزیدیک میشویم

باز همه جا پر شده از عشق و نور و درخت و زیبایی

و من 

هر روز درون آینه خودم را زیباتر از گذشته میبینم

زیبایم چون کسانی را دارم که عشق را میفهمند

و من از عشق سرشارم


حالا سه روز از اولین اجرای تاتر در کشور آلمان میگذرد

تجربه ای بی وصف

دوستان جدیدی عاشق 

و دنیایی که همیشه مرا در خود میبلعد

 

حالا که از سفر برگشتم 

شکل زندگیم جدید خواهد شد

حالا با کوله باری از تجربه و انرژی

میخواهم 2015 زیبای نازنین را با گرمی در آغوش بگیرم


پا از منزل که بیرون میگذاری 

مست از زیباییها و چراغها و نشانه های سال جدیدی

هر سو که بنگری 

برقی از کاجها خودنمایی میکند

و من با خود عهد بسته ام

نشانه هر چه باشد

من سرمست بک بطری آبم

مست میشوم در آغوشت

و تف میکنم به بد ذات زندگی

آفتاب میشوم روی موج

ستاره میشوم روی شب

شهد میشوم روی گل

لب میگیرم از بهار

عریان میخوابم با زمستان

ناز میکنم به بهشت

شک میکنم به تابلوها

خدا را در آغوش میگیرم

و 

دوباره شاعر میشوم


[ سه‌شنبه 27 آبان‌ماه سال 1393 ] [ 02:30 ق.ظ ] [ بانو ]

[ 0 نظر ]

من ...

 
من امروز زنی هستم در آستانه 38 سالگی 
تمام عمرم به جز سالهای اخیر 
در کشورم ایران گذشت 
از جنوب تا شمال تا پایتخت 
راضی بودم ، همیشه موفق بودم 
تحصیلات ، شغل مناسب ، سفر های داخلی و خارجی ، کارهای هنری 
و مهمتر 
خانواده ایی پر از عشق و مهر و دوستی 
و دوستانی که قلبم برایشان میطپد
اینها همه سرمایه من در ایران بود و هست .

حالا اینجایم
در سرزمین ژرمنها
جایی که چشم آبیها با موههای بلوندشان خودنمایی میکنند 
هوای اینجا شبیه شمال ایران است
در شهری که من هستم بیشتر روزها باران میآید 
و این خیلی خوب است
دلم کمتر میگیرد 
باران همیشه همه چیز را برایم تداعی میکند ، تمام روزهای زندگی ام را
زیر باران راه میروم 
خیس میشوم
لذت میبرم از لرزش دانه های باران بر روی گونه ها و پوست بدنم 
و این یعنی عشق بازی با طبیعت
من عاشق بارانم 
عاشق به معنای واقعی 

و اما اینجا
وقتی به غربت مهاجرت میکنی 
شبیه کودکی هستی که هیچ وقت کودکی نکرده
خودت را در نهایت خردسالی در میان انبوهی از بزرگسالان میبینی 
که نه میفهمنت 
نه میفهمی شان 
گاهی لبخند میزنند 
نگاهت میکنند ، در آغوشت میگیرند 
می بوسنت ... می بوینت 
اما در دنیایی که با تو دنیا دنیا فاصله دارد 
از کشورت که دور میشوی 
شبیه همان بچه میشوی که باید در بزرگسالی بزرگ شوی 
باید بتوانی راه بروی
حرف بزنی
کارهای شخصی ات را خودت انجام بدهی
باید خرید کنی
درس بخوانی
یاد بگیری
یاد بگیری
یاد بگیری
باید یادبگیری گریه نکنی
غصه نخوری
اگر زخمی شدی تنهایی زخمهایت را پانسمان کنی
اگر افتادی دوباره بلند شوی
باید یاد بگیری گریه نکنی 
گریه نکنی 

من حالا
دقیقن همان کودکم 
کوذکی که دنیای کودکانه اش 
محبوس قوانین است 
محبوس جبر است 
محبوس شرایط سخت است 

اما من ، 
دلم میخواهد کودکی کنم
دلم یک بغل نرم و حمایتگر عاشقانه میخواهد
یاد گرفته ام را بروم 
یاد گرفته ام قوی باشم
اما 
دلم میخواهد گریه کنم
بلند بلند گریه کنم

کسی عاشقانه آغوشش را برایم باز میکند ؟؟؟
دلم یک بغل میخواهد و دستی که اشکهایم را پاک کند 
فقط همین !!!!

[ سه‌شنبه 20 آبان‌ماه سال 1393 ] [ 03:42 ق.ظ ] [ بانو ]

[ 1 نظر ]

بعد از سالها ...

 
حالا دقیقن 2 سال و هشت ماه و 22 روز است که من به سرزمین ژرمنها  ( آلمان ) مهاجرت کردم 
و دقیقن 2 سال و 8 ماه و 22 روز است که پدر و مادرم را در آغوش نگرفته ام 
مثل برق و باد این روزهای پر از خاطره و تجربه گذشت
حتا سریعتر از اونچیزی که فکرش بکنی 
من
بانوی نقاشی 
سالهاست که وبلاگ مینویسم 
لحظه های بارانی 
من و تو باران
طعم گس خرمالو 
نقاشی با دستهای رنگی 
یک غزل سبز
 و  حالا 
در ادامه من و زندگی در سرزمین ژرمنها
البته وبلاگهای قبلی همه غیر فعال هستند 
به جز یک غزل سبز که بیشتر از سه سال در خاموشی به سر میبره
به هر حال اینجا خانه جدید منه
سبک نوشتاری همان شیوه قدیم
و شاید کمی محاوره ای 
اگر به دیدن بیایید 
حتمن خوشحالم خواهید کرد
دوستدار شما
بانوی نقاشی

[ سه‌شنبه 20 آبان‌ماه سال 1393 ] [ 03:40 ق.ظ ] [ بانو ]

[ 1 نظر ]

چه زود گذشت

۱ )

سلام عزیز همیشه و هر روز من

سلام

سلام نازنینم مهربانم بداخلاقم

سلام

دلم برای احساس لحظه لحظه های 

با تو بودن تنگ شده


۲ )

دیدی چقدر زود گذشت ؟؟!!

دیدی از همان روزی که در فرودگاه آن کشور همسایه

با تو خداحافظی کردم

یک فصل دیگر هم گذشت ؟؟؟؟

یک فصل

با همه برگهایی که به زمین ریختند 

و فصلی دیگر از راه رسید

با همه برفهایی که هر از گاهی

زمین را سپید پوش میکند.


۳ )  

حالا ماهها گذشت 

و من میخندم   

بلند بلند

میخندم به همه آن گریه هایی  

که شبها میهمان من بود. 

میخندم به تمام آن دلتنگی هایی که آزارم میداد  

میخندم به تمامی آن افکار شومی که از تو دورم میکرد. 

 

۴ ) 

نمیدانم اگر من جای خدا بودم 

لحظه لحظه های زندگی را به همین زیبایی نقاشی میکردم ؟؟؟   

یا همه قطعات زنذگی را به همین لطافت 

چونان پازلی سخت  

به هم میبافتم ؟؟؟؟

 

۵ )  

حالا  که ماه هاست از تو دورم

بیشتر از گدشته احساست میکنم 

طوری قوی که انگار همه سلولهای وجودم 

پر شده از تو و مهربانی های بداخلاقت  

  

۶ ) 

 آی ..... 

آی تویی که صدایت زیباترین صدای دنیاست برای من 

میشنوی ؟؟؟؟  

صدایم رساست ؟؟؟ 

حتا اگر باز هم به دلتنگیهایم بخندم 

با صدای بلند فریاد میزنم  

عشقم دلم برایت تنگ شده  

 

۷ )   

شاید باور نکنی 

من حیرت زده ام از این همه اتفاق 

حیرت زده ام از این هم آغوشی سبز 

از این راز 

از این عشق 

از این فاصله 

از این دوری 

از این تفاوت 

از این وابستگی 

از این معرفت 

 

۸ ) 

دیشب 

هوا خیلی سرد بود 

و من ساده از نگاه آفتاب 

حس کردم تابستان شده 

وقتی که همه خیابانها را 

بدنبال آن ؛ حلقه ؛ ساده دوستداشتنی میگشتم 

انگشتان پاهایم چیزی شبیه قندیل بسته بود 

اما 

افکارم پر بود از تصاویری زیبا 

خودم را دیدیم در لباسی سپید  

و تو با آن قد بلندت در لباسی رسمی به رنگ مشکی 

ما دست در دست هم دادیم 

و همه هلهله کشان مشایعتمان میکردند 

و در میان آن همه شادی و نقل و اشک ذوق 

من همان حلقه ساده دوست داشتنی را 

به نشان محرمیت

درون انگشتت نشاندم 

و تو قول دادی هرگز از انگشتت بیرون نیاوری  

و همین رویای زیبای واقعی 

آنقدر گرمم کرد 

که از میدان اصلی شهر 

تا منزل  

با همان پاهای قندیل بسته 

پیاده آمدم . 

  

۹ ) 

چقدر نازت دادم 

از همان لحظه ای که برادرت 

عکسهای کودکیت را هدیه کرد به من 

نازت دادم 

آن اخم هایت را 

و آن چشمان خوش رنگت را  

و همه آن کودکی شیرینت را 

 

۱۰ ) 

راستی آدم برفی را دیدی ؟!! 

همان آدم برفی کوچکی که بچه های برادرت برای من و تو ساختنش  

اگر چه آفتاب آمد و دیگر خبری از آن آدم برفی نازنین نیست 

اما حس قشنگ داشتنش و آن عکسها همیشه میماند 

با این نظر موافقی ؟ 

 

۱۱ ) 

 نمیدانم چرا 

بعد از این همه ماه

که از دنیای امکانات اینترنتی دور بودم  

حالا

نمیتوانم بنویسم 

حرفهای دلم خیلی زیاد است 

اما نمیدانم 

چرا انگشتان یکجور زورکی بر روی صفحه مشکی کیبورد میچرخد.  

نمیدانم 

شاید ذهنم درگیر است 

درگیر آموختن زبان بیگانه ای 

یا اینکه انتظار میکشد تو از خواب بیدار شوی 

و من بگویم سلام عزیزم  

و تو به زور اخمهایت را باز کنی 

و با آن صدای شیرینت بگویی 

؛ صبحونه نمیخوری ؟؟ !! ؛ 

 

۱۲ ) 

ای دل بیقرار من 

حالا به آینده امیدارم 

همان آینده ای که من و تو میسازیمش 

با همان سادگی که تو دوستش داری
البته متفاوت تر از گذشته .... 

......  

...... 

...... 

...... 

...... 

حوصله ام سر رفت 

نمیخواهی از خواب بلند شوی ؟؟؟؟؟؟

 

[ جمعه 1 بهمن‌ماه سال 1389 ] [ 06:24 ب.ظ ] [ بانو ]

[ 10 نظر ]

سفر زیبای رویایی من

گفتی بیا بازی

تو گفتی

یک تیکه آرزوی عزیزم

من در بازی حل شدم

در این بازی روزگار

ممنون از این دعوت

-----------


۱ -

و آخرین روز انتظار هم رسید

چمدانم را بستم

باید صبح زود به فرودگاهی میرفتم

که انتهایش

تو انتظارم را میکشیدی


۲ -

مسافرین محترم پرواز ۸۷۳ به مقصد ........

از شوق دیدار تو و آرامش خودم

زودتر از همه مسافرانی که با هم قصد پریدن داشتیم

جلوی خروجی سالن حاضر شدم


۳ -

تمام طول پرواز

تصویر مهربانت جلوی چشمانم بود

هر دقیقه ای که میگذشت

قلبم تند تر از قبل میتپید 

چقدر یادآوری همه آن لحظه ها شیرین است


۴ -

از دور دیدمت که

با دسته گلی از قشنگترین رزهای دنیا

کنار در ورودی هتل انتظارم را میکشی

هیچ کس جز خدا نمیداند

که آن لحظه شیرین دیدار که دیدمت

تمام وجودم میلرزید

و چه ساده بود دیدارمان

انگار که سالهاست با هم سفر میرفتیم 


۵ -

اتاق کوچکمان در طبقه اول همان هتل ۴ ستاره

وجود نازنین تو

سوغاتی ها

آغوشت

و تمام نوازشها

رویای همیشگی من بود عزیز دل

چه ساده به سادگی رویایهامان دل خوش کردیم.


۶ -

حالا برای همه آن خاطرات شیرین

دنبال باران میگردم

که ساعتها خیس خیس

دستهایم را باز کنم

و برای آرامش همیشه این خاطرات

برای خودم

و برای تو عزیز دل

دعا کنم


۷ -

عکسهایم

همان عکسهایی که تو در قاب لنز کوچک دوربینم

مرا جای دادی

با من حرف میزنند

مثل همه خوابهای شیرین

مثل تمام وقتهایی که دستانت در دستم بود

مثل همه آن صبحانه ها که با هم خوردیم

مثل همه آن خیابانها که با هم قدم زدیم


۸ -

دلم برای رویاهامان تنگ شده

دلم برای تو

برای آفتاب

برای استخر

برای لالایی

دلم برای بوسه

برای خنده

برای هماغوشی

دلم برای همه لحظه های با تو بودن تنگ شده

عزیز دلم

کی ؟

دوباره

جایی دور

دور تر از همه ادمها

تو را در آغوش میگیرم ؟؟؟؟

اصلا بگو

همین حالا

که صادقانه میپرسم

یکبار دیگر به دیدنم میآیی ؟؟؟؟


۹ -

حالا از دنیا ممنونم

از این همه علم .... پیشرف و تکنولوژی

که قدیم ترها لجم میگرفت ..... ممنونم

ممنونم که صدایت را با خودم همه جا میبرم

هر جا که حس غربت داشتم

به مهربانی صدایت گوش میدهم

حتا اگر نخواهی بخوانی .


۱۰ -

یادت میآید

همان شبی که سرد بود

روی صندلی های چوبی

بیرون هتل نشسته بودیم و صحبت میکردیم

آنشب برای اولین بار

به من نگاه کردی و گفتی

غزل بانو منم دوستت دارم 

آن نگاه برای اولین بار معصومت را هرگز فراموش نمیکنم .


۱۱ -

حالا من آمدم به دنیای خودم

و تو رفتی به دنیای خودت

و هنوز خیره به رویاهایم

به آن لحظه ای

که دیدیمت

دستانم در آسمان میرقصید

و از دور داد زدم سلاااااااااااااااام

یا آن لحظه ای

که پس از خداحافظی رفتم

و دوباره برگشتم در آغوشت گرفتم

و تلاش کردم گریه نکنم

و تو اشکهایم را نبینی

و همان لبخند غزل بانویی در خاطرت باقی بماند.


۱۲ -

باز هم عکسهایمان را نگاه میکنم

همان عکسهایی که لحظه به لحظه سفرمان را جان میدهد.

همان عکسهایی که نگاه مهربانت را برایم رنگی تر میکند .

چقدر این عکسها را دوست دارم

دوست دارم

دوست دارم

دوست دارم

من تمام نفسهای با تو کشیدن را دوست دارم

قول داده بودم از این حرفهای عشقولانه نزنم

من میگویم

اما تو نشنیده بگیر عزیزترینم .

راستی عزیزدلم

؛ صبحانه میخوری ؟؟؟




--- اینبار بدون اینکه از قبل برایت نوشته باشم تایپ کردم

هر چیزی که از دلم در آمد

و همه اینها احساس بارانی من بود از یادها و خاطراتی که با تو داشتم

دلم برایت تنگ شده ای نامهربان مهربان من

چمدانم را میبندم

همان چمدان سرخ رنگی

که در همه سفرها با من است

همان چمدان سرخ رنگی

که پر از خاطرات با تو بودن است

همین چمدان سرخ را میبندم

به این امید زیبا

که شاید

روزی

خیلی زود

دوباره

سفری باشد

که

میزبانش

تو باشی گلم .





[ یکشنبه 4 مهر‌ماه سال 1389 ] [ 04:56 ب.ظ ] [ بانو ]

[ 18 نظر ]

ای روزهای دور از عشق

           به اندازه همه بارانهایی که در تنهایی ام بارید

                       دلم برایت تنگ شده


1 -

نمیدانم بعد از این همه دوری

بعد از این همه تنهایی

بعد از این سفر دور و دراز

چگونه انگشتان را بروی این کلیدهای نرم کیبورد

بچرخانم و برایت بنویسم


2 -

آسمان اینجا پر از دود است

دیگر از خواب بعد از ظهر و رویای آبتنی در دریا و عشق برنزه شدن خبری نیست

دیگر از صحبتهای مداوم با تو و دیدن روی ماهت و شنیدن صدایی که عاشقم کرد خبری نیست

اینجا دلم بیشتر از قبل برایت میگیرد.

  

3 -

اینجا شهر شلوغ است

همه جا پر از چراغهای رنگی

همه در حال دویدن

همه جا صدای بوق و همهمه مردم می آید

اینجا از شرجی آفتاب هم خبری نیست


4 -  

حوصله ام برای نوشتن چه کم است  

چقدر امشب دلم تنگ است 

کاش مادرم اینجا بود .... دلم برای مادرم یک زره شده.  

دلم برای اتاقم برای سگم برای ماشین سواری .... دلم برای خدا هم تنگ است. 

 

5 -  

گاهی چقدر تلخی ... گاهی چقدر شیرین 

مانده ام میان این دو طعم لذتبخش  

که چطور اینگونه گاهی تلخی گاهی شیرین ؟؟؟؟؟ 

 

6 -  

شمارش روزهای معکوس سفر من شروع شده  

هر روز خوشحال تر از روز قبل به روزهایی که دوست دارم با سرعت نور بگذرند می اندیشم

به تو

به غرورت

و گاهی به سردیت که تصور سالهای یخ زمستان است

به همه اینها می اندیشم

بیا ....بیا

با من مهربان باش

من که از روز اول همین یک تقاضا را از تو داشتم

یادت رفت ؟؟؟؟؟

نگفتی یاد میگیری ؟؟؟؟

نگفتی تنهایی سردت کرده ؟؟؟؟

نگفتی غزل بانو : منم دلم برایت تنگ شده :

 

۷ -

راستی تو حالت خوب است ؟

روزهایت با آرامش میگذرد ؟؟

هنوزم شعر مینویسی ؟

هنوزم ترانه میخوانی ؟؟

هر جا که میروم میگویم جای تو خالی

دلم برای خواندنهایت تنگ شده.


۸ -

دیروز جایی جمله ای زیبا دیدم

فکر کردم اینجا بنویسم

که اگر تو

روزی

روزگاری

گذرت به یک غزل سبز افتاد

بخوانی اش.

نوشته بود

؛   زندگی بافتن یک قالی است

؛   نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی

؛   نقشه ات را اوست که تعیین کرده

؛   تو در این بین فقط میبافی

:   نقشه را خوب ببین

:   نکند آخر کار

؛    قالی زندگی ات را نخرند .


۹ -

چقدر حرف داشتم

برای گفتم

برای نوشتن

برای شنیدن

اما حالا که وقت دارم برای درد دل

زبانم بند آمده

چراااااا ؟؟؟؟

تو میدانی ؟؟؟


۱۰ -

نوشتم اما کوتاه

برای تو

که باز هم

اگر گاهی ... هر از گاهی

از اینجا رد شدی

بدانی

من هنوز به یادت برایت مینویسم

پس

تا روزی دیگر

که اگر آمدم برای دردل

برایم دعا کن


دلم برایت تنگ شده.





[ یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1389 ] [ 02:48 ب.ظ ] [ بانو ]

[ 13 نظر ]

خوش برگشتی عزیزم

 امشب تمام عاشقان را دست به سر کن
یک امشبی با من بمان، با من سحر کن
 

بشکن سر من، کاسه ها و کوزه ها را
کج کن کلاه، دستی بزن، مطرب خبر کن
 

گل های شمعدانی همه شکل تو هستند
رنگین کمان را، به سر زلف تو بستند ...
 

تو میرِ عشقی ، عاشق بسیار داری
پیغمبری ، با جان عاشق کار داری
 

امشب تمام عاشقان را دست به سر کن
یک امشبی با من بمان ، با من سحر کن 


۱ -  

 تولدم هم تمام شد

اتفاق خاصی نیوفتاد... فقط فهمیدم یک سال دیگه تجربه و خاطره را

تو کوله پشتی چرمی مشکی که سالها پیش خریدم گذاشتم

و با خودم میگردونم . 

2 –

ساعت 6:15 بعد از ظهر

6/4/1389

لا لا لا لااااااا لا لا لا لا لااااااااااا

صدای زنگ موبایلم تو تنهایی اتاق میپیچه

نگاه که میکنم

شماره ای عجیب غریب که حتا نمیشه حدس زد کدش مربوط به کجاست

روی صفحه موبایلم خودنمایی میکنه

... بفرمایید !!!

... سلام عزیییییییییزم " تولدت مبارک "

... سلام عزیزم مرسییییییییییییییییییییییییی... خوبی ؟

... آره خوبم ... تو چطوری ؟

... منم  خوبم دلم برات تنگ شده

... گفتم زنگ بزنم تولد و تبریک بگم

... قربونت برم عزیزم ... خوش میگذره ؟

... آره خوبه ... به تو خوش میگذره ؟؟؟

... تنهام دیگه کسی که نیست ... اما بچه ها تو اتاق تو برام تولد گرفتن

.... خوبه پس حسابی خوش بگذرون  

.... آره کاش تو هم بودی .... اصلا کی گفته تولد من تو بری مسافرت ؟؟؟؟ 

....ها ها ها ...خوب کاری نداری من نمیتونم زیاد حرف بزنم !!!

... نه گلی لطف کردی زنگ زدی .

... خداحافظ

گوشی تو دستمه ناخودآگاه به سقف نگاه میکنم

و به این فکر میکنم که الان چقدر خوشحالم ؟ !!! 

3 –

مانده ام گیج و گنگ 

بین ماندن و رفتن 

تصمیمی عجیب....عجیب و بزرگ ... برای همه سالهایی که کار کردم . 

نمیدانم چه خواهد شد  

تشویش و اضطراب دارم  

هی خانه را تا انتهای کوچه میروم 

و بر میگردم  

هی به آسمان نگاه میکنم و ستاره ها را میشمارم  

هی با حافظ تفال میزنم 

؛؛ مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید  

؛؛ که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید . 

 

۴ -  

اینروزها که نیستی چقدر دیر میگذره !! 

انگار سالهاست رفتی سفر 

رفتی یه جای دور 

اینروز ها که نیستی هر روز گلهای رز تو گلدون و عوض کردم 

هر روز به باغچه مون آب دادم  

شبها وقتی میخواستم بخوابم به جای خالیت نگاه کردم و گفتم 

عزیزم امیدوارم خیلی بهت خوش بگذره . 

 

۵ -  

میبینی  

میبینی چقدر همه چیز آرومه ؟؟؟ 

چقدر ما با هم تفاهم داریم  

چقدر برنامه هامون شبیه همه ؟؟؟؟

تو امروز بر میگردی و من امروز میرم سفر  

چقدر گاهی از این همه تفاهم لجم میگیره  

میشه بعضی وقتها با هم تفاهم نداشته باشیم ؟؟؟ 

 

۶ -  

گاهی وقتها از تشنگی زیاد به بارون پناه می آرم 

گاهی آنقدر تشنه میشوم که از دست بارون هم 

کاری بر نمیآد 

خیلی وقتها فقط این تویی که میفهمی من چم شده  

و من همیشه انتظار میکشم تا تو بفهمی من چم شده !!! 

حالا من چم شده ها ؟؟؟؟ چم شده ؟؟؟؟؟ 

 

۷ -  

دلم برایت تنگ است 

دلم برای تو  

برای صدایت  

برای خنده هایت

برای باران 

برای بوسه 

برای عشق 

برای خنده  

برای یک بغل امن و گرم 

دلم برای خودم تنگ است  

 

۸ -  

دیروز که از کیلومتر ها فاصله 

از میان امواج 

گفتی : غزل بانو ؛ منم دلم برایت تنگ شده ؛ 

ساعتها لبخند زدم 

انگاهر تمام الکلهای دنیا را به من تزریق کرده بودند  

سرمست از این حرف 

هی خندیم و هی خندیدم 

مادرم با نگاهی عجیب از خنده های من  

با علامت سوالی که به پهنای یه کورکودیل 

بالای سرش نقش بسته بود 

پرسید : غزل بانو ... تو امشب خوبی ؟؟؟؟ 

 

۹ -  

پر حرفی هایم را ببخش 

تویی که میآیی به سرزمین ؛ یک غزل سبز ؛ 

پرحرفی هایم را ببخش  

بخدا اگر شما هم دلی پر از حرفهای نگفته داشته باشید 

با دیدن هر گوش آماده شنیدن 

درد دلتان وا میشود 

و آسمانتان پر میشود از پروانه های بهاری. 

 

۱۰ -  

امروز با اولین طلوع آفتاب 

آمدم در حیاط خانه مادری 

به آسمان خیره شدم 

چشمکی حواله خورشید کردم 

و گفتم  

هیچ میدانی... مسافر من امروز به خانه باز میگردد 

دستهایم را باز گردم 

تا برای آغوش تو 

گرم گرم باشد  

راستی تو امروز  برمیگردی ؟؟؟؟؟ 

 

۱۱ -  

زمان زیادی ندارم  

باید چمدانم را ببندم 

راس ساعت ۴ به وقت اینجا 

من راهی سفری میشوم 

که قسمت کوتاهی از سرنوشت به آن مربوط میشود 

پس درد دل کوتاه میکنم 

حرف بسیار است 

اما از شوق آمدن تو و آمدن آن پرنده دوست داشتنی  

دستهایم بر روی کلمات میرقصند 

میخواهم پیش از آمدنت 

یکی از رزهای توی گلدان را 

دوباره درون موههایم فرو کنم خودم را درون همان آینه قدیمی ببینم 

تا وقتی آمدی  

برات ناز کنم تو مرا در آغوش بگیری 

و با صدای بلند بگویی 

غزل بانو  

زیبا ترین دختر جهان که میگویند تو هستی ؟؟؟؟؟

 

[ سه‌شنبه 15 تیر‌ماه سال 1389 ] [ 12:23 ب.ظ ] [ بانو ]

[ 20 نظر ]

غزل بانو :: تولدت مبارک ::

 غزل بانو تولدت مبارک   

 

۱ ) 

 چند روزی است هوای روحم خوش است . 

 خوش است  ... چون

من دوستانی دارم مثال ستاره و ارغوان و باران و عشق  

که دستهایشان پر از پیاله آب و پولک  

دوستانی که هنوز  

بعد از سالها ... زادروز مرا به خاطر دارند 

و با تمام عشق ... زودتر از روز موعود ... به قول فرنگی ها 

با تبریک و ارسال هدایا سورپرایزم میکنند. 

پس حق دارم که بگویم  

چند روزی است هوای روحم خوش است .  

اگر چه در ماهی که گذشت حال چندان خوشی نداشتم  

از هجوم واژه هایی نه چندان قشنگ 

که اگر سالها .... و شاید خیلی سالها  

به آنها فکر میکردم  

هرگز در تصورم هم نمیآمد که من ؛ غزل بانو ؛ روزی صبورانه 

به واژه هایی ... که نه ... جمله واژه هایی گوش جان بسپارم  

که نه تو عزیز دل و نه هیچکس دیگر  

شنیدنش را باور نخواهد کرد.

 

۲ )  

بهار هم با تمام جلال و شوکت و منزلتش گذشت  

چه بهار بدی بود  

نه نه .... خدایاااااا..... شکرت 

شکایت از تو نمیبرم ..... به کجا ؟ ! 

به درگاه خودت ؟  

که فقط تو بودی  

هر کجا .... همه جا  

دستم را که بلند کردم .... آنقدر مهربان گرفتی  

که من با همه وجود ... فقط یه لبخند برایت فرستادم . 

اما تو خوب میدانی !! 

که در همان یک لبخند زیبایی هایی بود که خودت به من بخشیده بودی . 

حالا شکرت خدایا 

که بهار با همه جلال و عظمتش گذشت . 

 

۳ ) 

دیشب که به آسمان نگاه میکردم  

دیدم فوجی از ستاره  

دقیقا بالای خانه کوچک ما میرقصند .  

بیشتر که نگاه کردم 

دیدم قاصدکی از میان آنهمه ستاره ... میان آنهمه جشن و پایکوبی 

به من سو سو میزند  

من این را به فال نیک گرفتم . 

و زندگی یعنی سوسوی قاصدکی کوچک میان بالهای آرزو و جشن ستاره ها . 

 

۴ )  

چقدر حالم خوب است  

امشب را که بگذرانیم  

۲ روز دیگر... یکبار دیگر ... من متولد میشوم به یاد سالهای دور  

متولد میشوم در ششمین روز از اولین ماه  گرم تابستان 

زاده شدن در کویر داغ جنوب و بزرگ شدن بین شالیزارهای شمال 

در ششم تیرماه  .

پس به یمن همین روزی که خیلی دوستش دارم  

۶ شاخه گل رز سفید تقدیم به پاکی مادرم و مهربانی تو . 

 

۵ )  

آنقدر زمان زود میگذرد  

که چشم بر هم زدنی ...کلی از سالهای خاطراتت میگذرد 

بعد از ۱۱ سال دوستی را که گم کرده بودم   

در همین دهکده جهانی پیدا کردم 

و این پیداگشتگی تداعی همه روزهای دانشگاه است - یادش بخیر ! 

 

۶ )  

میخواهم بیقرار باشم 

بیقرار تو  

بیقرار باران 

بیقرار مادرم  

بیقرار عشق 

بیقرار آن باغچه گیلاس 

بیقرا یک خواب ناز 

بیقرار ۷ سالگی 

بیقرار ماهی نوروز

بیقرار دلتنگی های شبانه 

بیقرار گریه های پنهانی 

بیقرار دریا  

بیقرار دفترچه مشق 

بیقرار تو ...  

بیقرار تو ... 

بیقرار تو ... 

بیقرار خودم

 

۷ )  

دوست دارم بروم کنار دریا 

آنجا که میگوید عشق متولد میشود  

و آنجا که میگوید عشق مدفون میشود در آب  

میخوام بروم آنجا که بوسه از سر خجالت پنهانی نیست  

میخواهم بروم .....آنجا  

همانجا که روی ساحلش میتوانم با انگشت و گوش ماهی هایی ریز  

آرزوهایم را نقاشی بکشم   

راستی 

حساب روزها از دستم در رفته

تو بگو .... 

چند شب دیگر تا فصل هم آغوشی مانده ؟؟؟  

 

۸ )  

گفتم نقاشی 

چقدر دلم برای نقاشی تنگ شده  

چند روز ... یا شاید هم چند ماه .... یا خدایا؛ نکند چند سال  

بله درست است چند سال است که من  

نه قلمی در دست گرفتم  

 نه مقوایی بریدم  

نه بومی ساختم . 

چه خوب بودند روزهای رنگی زندگی من 

یادش بخیر  

مارپیچ راه شمال را میکشیدم  

 و آسمان رو به غروب جنوب 

با همان نارنجی های پاییزی 

و گلهای سیب ... اقاقیا ... درخت بید مجنون . 

 

۹ ) 

من مغموم کدام شب مهتابی شدم  

که تو اش به یادم آمدی 

و بعد از آن من

تسبیح شب نمای سجاده مادربزرگ را 

به گوشه لچک همان ستاره دنباله دار سنجاق زدم  !!  

و به تمام  

پروانه ها پیغام دادم  

قبل از اینکه از پیله هاتان بیرون بیایید  

در این سرزمینی که من هستم 

روز پدر نزدیک است 

این روز را به پدرم و پدرت و همه پدران دنیا تبریک بگویند .

 

۱۰ )  

حالا اگر از همه حرفها بگذریم 

من امشب مسافرم  

۲ روزی مرا نخواهی دید .... 

دلتنگم میشوی ؟؟؟؟ 

چقدر بیرحمانه است این زندگی که تو فقط  ۲ روز ندیدنم را تحمل میکنی  

تازه وقتی که من برمیگیردم .... تو میروی سفر  

و من باید ۷ روز ندیدنت را تحمل کنم  

کجای دنیا به این میگن عدالت ؟؟؟؟؟  

۱۱ )  

یه حس خوبی دارم 

مثل اونموقع هایی که بارون میآد 

و همه مردم با سرعت دنبال یه سرپناه میگردن که خیس نشن 

و من به همه اون مردم  میخندم  

صورتمو میگیرم بالا تا همه قطره های بارون بخوره تو صورتم 

کمی دقت میکنم  

میبینم همه منو نگاه میکنن و به من میخندن.  

و من لبخند میزنم چون

این اصلا مهم نیست 

مهم من هستم که از سیلی باران روی گونه های جذابم  

لذت میبرم .   

۱۲ ) 

کاش از امشب باران ببارد تا پایان هفته آینده  

وقتی که تنها باشم  

تنها با خیال تو و مهربونیهای بارونه که آرام میگیرم . 

وقتی رفتنی از همان جای دور و خیلی دور از  اینجا 

برای من خطی بنویس 

نشانی ... علامتی ... چیزی 

بنویس که بدانم بدون من بر احوالاتت چه میگذرد ؟؟؟؟ 

بنویس بدانم بدون من چایی مینوشی ؟ !! 

یا بدون من بر گوشه لبانت پکی از سیگار میگیرانی ؟؟؟؟؟  

یا بدون من یادت مانده قرار بود ترکش کنی ؟؟ 

حالا اینها مهم نیست 

اما برایم بنویس 

باد از آنسوی دنیا و کلاغها از هر کجا که تو باشی 

احوالت را به من میرسانند  

اما  

تو برایم بنویس 

من چشم براهم . 

 

۱۳ )  

کاش بودی 

با هم میرفتیم پشت پرچین باغ گردو ی همسایه مان 

وقتی شب میشد 

تو برام کیکی می آوردی  

و من تمام شمعها را که هرکدام سالی از عمرم را نشان میدهد

میان کیک مینشاندم 

و با فندک قرمز رنگی که یادگاری دوستم است 

هر کدام را با لبخند و شادی روشن میکردم 

تو دست میزدی و من ناز میکردم  

تو برایم میخواندی و من عشوه می آمدم ... کیف میکردم .  

تو میگفتی شمعهاتو فوت کن 

و من سر باز میزدم 

تو میگفتی فوت کن 

و من دوباره سر باز میزدم که ... نه ....  

تو شمعها را میشمردی .... ۱...۲...۳...۴... ۵.... 

نه نه .... پیرم نکن  

و تو میخندیدی  ... بلند بلند میخندیدی  

و من میخندیدم آنقدر بلند میخندیدم که که تمام باغ گردو همسایه 

پر میشد از صدای خنده ها مان 

و هیچ کس هم نمیگفت شیک بخند . 

و بعد من شمعهارا فوت میکردم  

و تو مرا در آغوش میگرفتی 

و من تو را در آغوشم میگرفتم  

آخ  !!!

که من چقدر این آغوش را کم دارم .  

و بعد میرفتیم جلوی آینه  

همان آینه ای که تو به من داده بودی ... یادت می آید ؟؟؟ 

و زیبا ترین عکس یادگاری دنیا را میگرفتیم .  

و تو با صدای بلند فریاد  میزدی :

 

                                                 ؛؛ غزل بانو تولدت مبارک ؛؛

 

[ پنج‌شنبه 3 تیر‌ماه سال 1389 ] [ 09:53 ب.ظ ] [ بانو ]

[ 28 نظر ]

دلم تنگ است

۱) 

 

دلم برای مادرم تنگ است . 

مادر میدانم که سفری... در دیاری دور از چیزی شبیه اینجا ...میدانم چند روزی تا آمدنت نمانده. 

برای همان چند روز باقیمانده سفرت لحظه لحظه هایی شاد آرزو میکنم. 

 

۲) 

 

چه جمعه بدی بود دیروز.  

من که از صبح سلام کردم به تو

 سلام کردم به آفتاب 

سلام کردیم به باغچه  

سلام کردم به آشپزخانه. 

من که تمام خانه را مرتب کردم 

من که غذا پختم 

من که عشق را علاقه را بارورتر کردم 

من که در ۹۰ دقیقه جام جهانی مزاحمت نشدم. 

من که منتظرت ماندم  

من که ... 

چه خوب شد که زود گذشت. 

 گاهی هم پیش میاید غزل بانو شکایت کند.

 

۳) 

ساعتم را از دستم در میاورم . 

عبور ریز عقربه ها را مرور نمیکنم. 

وقتی قراری بین نگاه من و بی اعتنایی نگاه تو نیست ... 

ساعت به چه کار من میاید. 

 

۴) 

 

از تکرار هر روز تکراری روزهایم خسته شدم. 

از آب دادن به گلدان خالی خسته شدم. 

از اینکه ساعتها لحظه های بارانی ام را بر روی صندلی سفت و خشن اتاقم بنشینم  

از اینکه چشم بدوزم به انتهای پیشرفت علم و تکنولوژی و نانولوژی و هر چه که لوژی دارد

از این فاصله ها خسته شدم .  

شکایت نمیکنم ! اما 

آیا واقعا نشد که در گذر همین همیشه بی شکیب  

دمی دلواپس تنهایی من شوی ؟؟؟؟ 

 

۵) 

 

چقدر آفتاب میتابد . 

پلک که باز میکنم نوری شبیه ماری زخم خورده کج و معوج 

از توری پنجره اتاقم  

به پهنای دیوار روبرو نشسته است. 

با خود میگویم سهم من از این همه باران الهی چقدر کم است. 

دلم برای روزهای بارانی ام تنگ شده  

برای صبحهای سرد ... وقتی که شرشرش حیاط مرمرین خانه  را میشوید.  

و من ذوق زده شاد و هیجانی میدوم پشت در آهنی رو به کوچه ... و مادر باز با صدای بلند فریاد میزند غزل بانو خیس نشی . 

 

۶) 

 

دلم هوای سفر کرده  

دلم هوای جایی دور از اینجا 

دلم هوای رفتن کرده 

رفتن به باغ پولک و آسمان عشق و بی حصاری آواز . 

دیشب در خیال خودم دیدم  

 فاصله من با تو از یه وجب هم کمتر است .

اما زمین بزرگتر از کره درس جغرافی سالهای کودکی من است.  

 چه خیال زیبایی بود ولی . . .

 

۷) 

  

دلتنگی های دیشبم را می گذارم روی بادبادکی  

که باد تا بالاترین آسمان هفتم آنرا ببرد 

دورش کند ... آنقدر دور  

که هیچ چشم مسلح و غیر مسلحی آنرا نبیند. 

 

۸ ) 

 

حالا فکر میکنم برای قضاوت جمعه ای که گذشت زود است .

پس فراموشش میکنم مثل همه روزهایی که فقط کمی دوستشان داشتم. 

 

 

-------------------

1 )

چندین روز گذشت تا اینکه امروز یادم آمد دست نوشته هایم پشت این دفتر مجازی پنهان مانده بود . 

 

2 ) 

 

سلام دلیل تازه 

به قداست تمام لحظه هایی که انتظار حضورت را میکشم .. قسم !! 

گاهی بی رحمی . 

 

حواست به من هست ؟؟؟؟ 

یکی از همین روزها 

هر وقت دیدی  

مادرم رفته کمی دورتر ... آنجا 

مشغول گردگیری کتابخانه من است  

باور نکن !! 

او رفته دارد گریه میکند . 

 

تو باید صدای موزیکت را 

تا انتهای فراموشی جهان 

از ترانه لبریز کنی ... !!! 

 

حواست به من هست ؟؟؟ 

 

من به همین دلیل 

دلم میخواهد آنقدر ببوسم ات  

که مرگ یادش برود 

پی کدامین کبوتر خسته آمده است . 

 

یا آمده اصلا از کلمات روشن این بی چراغ 

چه میخواهد ... !؟ 

ارث علاقه یا میراٍث باران ؟؟؟  

من که اصلا شاعر نیستم . 

 

فقط تو را خدا مثل دیشب که فقط چند دقیقه خواهش کردم بمانی .... 

نگو : من رفتم بخوابم ... شب بخیر . 

 

 

 

[ سه‌شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1389 ] [ 11:04 ب.ظ ] [ بانو ]

[ 20 نظر ]

از آن هفته گذشته تا حالا...

سکوت همیشه به معنی آرامش نیست . 

حالا روز به روز به هم نزدیک میشیم ..... همون حس عجیب و غریبی که هم من و هم تو شاید مدتها بود دنبالش بودیم . 

تو هفته پیش ۴ بار به من گفتی کره خر .... گذاشتم به حساب  ۶ باری که من بهت گفتم توله سگ . 

میدونی هر وقت که یکسری طولانی شماره رو پشت سر هم میگیرم تا تو بگی بله ... دلم هزار جور قیلی ویلی میره ....بعد منتظرم گوشی و برداری بگی سلام عزیزم .... و من احساس کنم عزیز ترین آدم روی زمینم . 

پس حالا اگه این لغت و گاهی بکار نمیبری !! 

... یک چیزی بگو به رنگ گندمیم بیاد 

 ...  به چشم بادومیم بیاد 

 ... صدام کنی خوشم بیاد. 

راستی دیگه نمیتونی برام قیافه بگیری وقتی یکسری حروف و اشکالی که نمیتونستم ازشون سر در بیارم و برام میفرستادی ... وقتی هم که کلی ازت خواهشم میکردم اینها یعنی چی ؟؟؟؟ یه قیافه حق به جانبی میگرفتی و میگفتی بی خیال !!!!! و باز از من اصرار و از تو انکار . 

حالا من هم این سیستم حیرت انگیز را به قول خارجی ها آپدیت کردم و دیگه هم ازت نمیپرسم اون شکلهای عجیب و غریب چیه ؟؟؟ چون خودم همشونو دارم . ( حالا دلت بسوزه ) اهم اهم .

خیلی دلم میخواست وقتی برات شعر میخونم اونم از دستنوشته های خودم ... کنارت میبودم و میدیدم لبهاتو ور میچینی ...هی دماغتو میکشی بالا ...بعدش با چشمت به سقف نگاه میکنی یا خوشحالی ..دستتو میندازی رو شونه هام موهامو ناز میکنی گاهی هم یواشکی لپهامو ماچ میکنی . 

حالا راستشو بگو وقتی برات شعر میخوندم تو در کدوم حالت بودی ؟؟؟؟؟ 

دلتنگی گاهی یعنی سلام ... گاهی یعنی دوستت دارم ... گاهی یعنی شوخی ... گاهی یعنی یک تلفن ... گاهی فقط یه اس ام اس کوچیک ... گاهی هم یعنی همین لحظه که دلم میخواست بغلت کنم و آنقدر فشارت بدم که بنفش بشی... سیاه بشی و بعدش بگی آخ خفه شدم  . 

تقویم گذاشتم جلوم و با هزاران ذوق و شوق هر روز با یه ماژیک کلفت قرمز روشون و خط میکشم و میگم هوراااااا یه روز دیگه هم کم شد . 

۲ روز دیگه نوشین میآد ایران .... و من خوشحالم . 

حالا از همه اینها گذشته نازنین !! 

میخواهم دستی را داشته باشم  که در ضعیفترین حالت نگهم دارد ... چشمی که در زشت ترین حالت نگاهم کند و قلبی که وقتی در بدترین حالت هستم هم دوستم داشته باشد. 

تو بگو کمکم میکنی ؟؟؟ 

[ یکشنبه 16 خرداد‌ماه سال 1389 ] [ 12:22 ب.ظ ] [ بانو ]

[ 6 نظر ]

1 2 >>

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه